- 21:12 1405/3/2
- پسر اصفهانی
صبح که از خواب بیدار شدم یکم تو جام نشستم
چند شبه که خواب هام خیلی واضحه و صبح باید یکم فکر کنم به خواب های دیشبم
حالم زیاد خوش نبود و از خونه زدم بیرون رفتم سر کار .
تو راه کلی گریه کردم و بلند بلند با مادر حرف زدم
قرار شد بعد از ظهر بریم سنگ مزار و انتخاب کنیم ، رفتم سراغ داداشم و راهی جاده شدیم به سمت جایی که سنگ بری ها تمرکز بیشتری داشتن تو اون نقطه .
حس قدیمی که بعد از فوت پدر تجربه کرده بودم بعد از ۷ سال مجدد باهاش روبرو شدم .
میون یه عالم سنگ های ایستاده ی تکیه داده به دیوار که هنوز اسمی روشون حک نشده قرار گرفتیم.
بعضیا میومدن و رنگ و طرح و شکل و ظاهر رو مدام چک میکردن .
همش برام سوال بود آیا اینقدر که به این چیزا اهمیت میدن موقع زنده بودن اون شخص هم هواشو داشتن؟ یا وقتی طرف رفته تازه براشون عزیز شده ؟
آخه دیدم تو اطرافیانم که نمیومدن حتی یه سر هم بزنن ولی الان خیلی ابراز احساسات میکنن
ولی حداقل ماها وجدانمون راحته که تا اونجا که تونستیم تو زنده بودن پدر مادرمون هواشون و داشتیم .
اگه این متن و میخونی و پدر مادرت زنده ان ، یه لحظه هم درنگ نکن . پاشو برو پیششون دستشون و ببوس ، صورتشون و ببوس .
بعد خیلی حسرت میشه برات
خلاصه یه سنگ انتخاب کردیم . اونجا پر بود از طرح های عجیب غریب
سنگ های خیلی لوکس و طرح های مجسمه ای و گل منگلی
ولی خدایی مرگ و دیگه نباید اینقد سختش کنن
همه چی رو سخت کردن . ازدواج سخت بچه دار شدن سخت و حالا مردن هم سخت
خلاصه امروز ما هم اینجور گذشت .