روزمرگی های یک ذهن خسته

روزمرگی های یک ذهن خسته

در این وبلاگ ممکنه هر روز چیزی از ذهنم بگذره و اون رو بنویسم ، حالا شاید از غم اون روزم و یا شاید خیلی بعید هم از شادی اون روزم باشه خدا میدونه

مرگ خاطرات

  • 21:27 1405/2/22
  • پسر اصفهانی

من به تازگی مادرم رو از دست دادم و چند سال قبل هم پدرم از دنیا رفت 

در موقع مرگ هر دو خیلی سختی کشیدم و همچنین الان هم در سوگ مادرم هستم 

چندی پیش پستی گذاشتم و از بقیه خواستم کمی با من صحبت کنن چون واقعا نیاز داشتم با کسی هم صحبت بشم  ممنونم از تمامی افرادی که با من هم کلام شدن و صحبت هاشون مرهمی بود بر زخم های تازه من

الان داشتم به این فکر میکردم که این عزیزانی که از زندگی ما میرن خاطراتی با خودشون همراه میبرن که ممکنه برای کسی بازگو نکرده باشند 

و این لحظه همزمان لحظه مرگ تمامی این خاطرات نیز هست

مثل خاطراتی که از پدر و مادر خودشون به یاد داشتن و با مرگ اونها دیگه ممکنه کسی ندونه اون نسل قبل چه اخلاق و خصوصیاتی داشتند 

چه غذاهایی دوست داشتند و چه چیزی اونها رو به وجد میاورد 

این لحظه ، لحظه ی مرگ خاطراته 

خاطراتی هم که ما از پدر و مادر و عزیزان خودمون داریم با ما همراه هستند ممکنه تا زمانی که ما بچه دار بشیم و بخایم اونها رو برای نسل بعد بازگو کنیم مقداری از اونها از یادمون برن و باقی هم با مرگ ما از بین خواهند رفت .

سرعت گذر عمر

  • 15:54 1405/2/22
  • پسر اصفهانی

زمان از یه سالی به بعد خیلی سرعتش بیشتر شده 

نمیدونم میفهمید چی میگم یا نه ؟ ولی چشم به هم میزنیم میبینیم چندین سال از یه واقعه ای که تو ذهنمون ثبت شده گذشته

یا خیلیا رو میبینیم که زود پیر شدن و بچه هایی که زود قد کشیدن 

قدیم ترا اینجوری نبود 

خیلی طول میکشید تا یک سال تموم بشه 

من یادمه هنرستان بودم اینقدر طول کشید تا دو سال هنرستان بگذره که نگو 

ولی الان که نگاه میکنم حدود ۸ ساله از خدمت سربازیم گذشته و انگار من همین دیروز از پادگان زدم بیرون 

و توی این ۸ سال هم چیز زیادی انجام ندادم 

سوگ مادر

  • 13:07 1405/2/21
  • پسر اصفهانی

در بدترین شرایط از لحاظ روحی و روانی هستم 

چون مادرم را از دست دادم و حس میکنم دنیا روی سرم خراب شده است 

اگر هر کدام از شما این حس را تجربه کردید لطفا کمی با من صحبت کنید تا بلکه بتوانم کمی از این درد را کم کنم 

آرامش با مرور قدیم

  • 22:36 1405/2/17
  • پسر اصفهانی
آرامش با مرور قدیم

اینقدر اوضاع حال و فکر به آینده م افتضاح و مزخرف شده که این روزها تنها دلخوشیم مرور کردن خاطرات قدیمه

دیدن خوشگذرونی های قدیم بدون عذاب وجدان و دیدن فیش های رستوران که چند دست غذا و سالاد و نوشابه کلا ۳۰۰ هزار تومان قیمت داشت . 

دیدن دوستام که همه لبخند رو لباشون بود و چهره هاشون شاد بود 

دیدن همه چیزایی که الان برای داشتنشون خیلی باید تلاش کرد و شاید میون همه ی بدبختی های دیگه رمقی واسه رسیدن بهشون نمونه

چقدر خوشحال بودیم ...

دیوار کوتاه نباش

  • 17:12 1405/2/17
  • پسر اصفهانی

هر کسی هر کاری میخاد زنگ میزنه به من 

چیزی رو میخاد از سر خودش باز کنه اولین گزینه ای که بهش فکر میکنه تا کار رو بهش محول کنه منم .

یا مثلا اگه به یکی پول قرض بدم اینقدر پولمو نمیده تا تمام نیاز های زندگیش بر آورده بشه و هیچ چیز دیگه ای نخاد بعد پول مارو بر میگردونه

این از سر مهربونیه منه یا از سر بیشعوریه بقیه ؟

هر چی که هست دیواری کوتاه تر از من پیدا نمیکنن 

دیوار کوتاه بقیه نباش

 

دیر شد

  • 20:32 1405/2/16
  • پسر اصفهانی

یاد میاد یکی و خیلی دوست داشتم 

همیشه تو چشماش نگاه میکردم تا انعکاس تصویر خودم و ببینم 

همیشه یه برق خاصی تو چشماش بود 

گذشت و بر حسب یه سری اتفاقات تو زندگی هر دوتامون چند سالی همدیگه رو ندیدیم .

وقتی بعد چند سال مجدد دیدمش انگار دیگه نه من اون منه سابق بودم نه اون دیگه برقی تو نگاهش موج میزد 

جغتمون عوض شده بودیم 

یه چیزی برای همیشه بین ما مُرده بود. 

واسه همین میگم دیر شد 

نذار دیر بشه

غم انگیز ترین خوشحالی

  • 23:46 1405/2/15
  • پسر اصفهانی

روز اولی که دیدمش فکر نمیکردم اینقدر توی ذهنم حک بشه که بعد از گذشت این همه سال از نبودنش هنوز یک موزیک بتونه تموم خاطراتش رو به صورت واضح برام یاد آوری کنه .

غم انگیز ترین خوشحالی ! وقتی معنی این حرفو میفهمی که دلت نیاد عکساشو پاک کنی . 

انگار یه چاقو تو دستت گرفتی که میدونی دستت و میبره ولی دلت نیاد دور بندازیش و از زخم زدن به خودت لذت ببری

نامرئی

  • 23:38 1405/2/15
  • پسر اصفهانی

من نامرئی ام ، یعنی خودم حس میکنم خیلی وقته دیگه دیده نمیشم

تو خیابون بین آدمها راه میرم ولی حس میکنم اونا متوجه حضور من نمیشن . 

قدیما پیش میومد با مردم چشم تو چشم بشم ولی الان دیگه این اتفاق برام نمیوفته .

خیلی شنیده بودم که بعضی ها آرزو میکنن کاش نامرئی بودن تا هر کاری خواستن بکنن ولی ، دیده نشدن اصلا حس خوبی نداره . پس قبل آرزو کردن خوب فکر کن

سردرگمی

  • 23:35 1405/2/15
  • پسر اصفهانی

واقعا خودمم نمیدونم دارم چیکار میکنم

برای چی دارم تلاش میکنم ؟ 

این اوضاع جوری نیست که بتونم با تلاش توی راه درست به چیزی برسم 

گاهی فکر میکنم هیچ کاری نکنم بهتره

ولی خوب اینجوری هم نمیشه و باید ذهنم و مشغول نگه دارم 

باید الکی بدوام دنبال یه چیزی ، حالا میخاد اون چیز دست یافتنی باشه یا نه ولی من باید تلاشم و بکنم و نا امید نشم

چون یه جورایی حس میکنم نا امیدی دیگه ته خطه . 

سر در گمم

پرواز آرزوها

  • 03:22 1405/2/11
  • پسر اصفهانی

هه 

جالبه . آرزوهام و دیدم که پرواز کردن . شاید وقتی خیلی به من نزدیک شده بودن مثل یک دسته کبوتر که صدای تیر رو شنیدن پر زدن و رفتن 

آرزوی خرید یک موتور که با افزایش ۴ برابری قیمت کاملا دست نیافتنی شد

آرزوی تعویض ماشین که با افزایش قیمت شدید تبدیل به رویا شد . 

آرزوی ازدواج که با جهش طلا و دلار فقط تو خواب بهش میرسم 

آرزوی اینکه دیگه نخوام کانالای خبر و رفرش کنم و دور بمونم از سیاست و هر کوفتی که بهش مربوط میشه . 

آرزوی اینکه دیگه صدای تیر ؛ موشک ؛ جنگنده ؛ آدم نفهم و بلندگو ها رو نشنوم 

و هزار چیز دیگه 

همه شون با هم یهو پر زدن و رفتن  و من خیره به پرواز آرزوهام