روزمرگی های یک ذهن خسته

روزمرگی های یک ذهن خسته

در این وبلاگ ممکنه هر روز چیزی از ذهنم بگذره و اون رو بنویسم ، حالا شاید از غم اون روزم و یا شاید خیلی بعید هم از شادی اون روزم باشه خدا میدونه

زندگی همان ر‌وزهایی بود که میخاستیم بگذرد

  • 22:38 1405/2/28
  • پسر اصفهانی

یادمه یه روزایی اینقد دلم میخواست زود بزرگ بشم و فکر میکردم وقتی بزرگتر میشم دیگه توانایی حل تموم مشکلات و دارم و نیاز نیست واسه مسائل کوچیک اینقدر غصه بخورم 

بعد ها فهمیدم آدمها  وقتی بزرگ میشن مشکلاتشون هم بزرگ میشه و باید برای  هزار و یک درد جور واجور همش تو فکر و خیال باشن

روزایی که دانشجو بودم فکر میکردم چقدر درس خوندن سخته و هی خدا خدا میکردم زودتر این ترم ها تموم بشن 

ولی وقتی دانشگاه و تموم کردم تازه یادم افتاد چقدر روزایی که با هم دانشگاهی ها میگذروندم خوشگل بودن و به چشم نمیومدن 

وقتی رفتم سربازی باز خدا خدا میکردم زودتر دو سال خدمت تموم بشه 

ولی وقتی تموم شد تازه یادم افتاد چقدر خاطره با هم خدمتی هام و فرمانده هام داشتم که باعث لبخند رو لبم میشد 

و در بین همه این سالها چقدر کم توجه کردم به بودن آدمهایی که حواسشون به من بود و غم و غصه منو میخوردن و من همش درگیر این بودم که زودتر زمان بگذره

زندگی همون روزایی بود که منتظر تموم شدنشون بودم 

زندگی همین الانه که درکش نمیکنم و مدام فکر گذشته رو میکنم 

آینده هیچ چیز قشنگی توش نداره . جز دلتنگی برای گذشته