روزمرگی های یک ذهن خسته

روزمرگی های یک ذهن خسته

در این وبلاگ ممکنه هر روز چیزی از ذهنم بگذره و اون رو بنویسم ، حالا شاید از غم اون روزم و یا شاید خیلی بعید هم از شادی اون روزم باشه خدا میدونه

تنهایی

  • 20:01 1405/2/25
  • پسر اصفهانی

هفت روز از فوت مادرم گذشت و خیلی براش سوگواری کردم و کلی با به یاد اوردن خاطراتش گریستم . 

حالا در روز هفتم دلتنگش هستم ولی بیشتر از تنهایی خودم میترسم . 

از اینکه وقتی نشستم کسی نباشه باهاش صحبت کنم 

از اینکه مدام دنبال بقیه بگردم و ازشون خواهش کنم باهام صحبت کنن تا حرفای توی دلم رسوب نکنن و تهه دلم نمونن.

این چند سالی که بعد از فوت پدرم ،مادرم زنده بود و نیاز به نگهداری داشت همش فکرم درگیر او بود و یادم رفته بود که کسی جز او ندارم . 

حالا مدام میترسم از تنها بودن

تنهایی خیلی سخته