روزمرگی های یک ذهن خسته

روزمرگی های یک ذهن خسته

در این وبلاگ ممکنه هر روز چیزی از ذهنم بگذره و اون رو بنویسم ، حالا شاید از غم اون روزم و یا شاید خیلی بعید هم از شادی اون روزم باشه خدا میدونه

عطر خانه پدری

  • 14:30 1405/2/24
  • پسر اصفهانی

من در روستا به دنیا اومدم و در دوران ابتدایی به شهر رفتیم 

خیلی زیاد به خانه پدری سر نمیزدیم مگر برای مناسبتی یا فوت پدر و این اواخر هم به علت فوت مادرم 

امروز هفت روزه که از رفتن مادرم میگذره و برای هفتمش به  خانه پدری برگشتیم 

از در که وارد شدم بوی عطر خانه پدری سرمستم کرد .

داخل شهر که هستم همش دلتنگ اینجام ، انگار حالا که خاک اینجا منزلگاه هر دوی مادر و پدر شده وقتی قدم به این مکان میگذارم حس تنهاییم رو پر میکنه . 

البته حالا دورم شلوغه و نمیدونم اگه تنها باشم چه حسی پیدا خواهم کرد