روزمرگی های یک ذهن خسته

روزمرگی های یک ذهن خسته

در این وبلاگ ممکنه هر روز چیزی از ذهنم بگذره و اون رو بنویسم ، حالا شاید از غم اون روزم و یا شاید خیلی بعید هم از شادی اون روزم باشه خدا میدونه

مرگ خاطرات

  • 21:27 1405/2/22
  • پسر اصفهانی

من به تازگی مادرم رو از دست دادم و چند سال قبل هم پدرم از دنیا رفت 

در موقع مرگ هر دو خیلی سختی کشیدم و همچنین الان هم در سوگ مادرم هستم 

چندی پیش پستی گذاشتم و از بقیه خواستم کمی با من صحبت کنن چون واقعا نیاز داشتم با کسی هم صحبت بشم  ممنونم از تمامی افرادی که با من هم کلام شدن و صحبت هاشون مرهمی بود بر زخم های تازه من

الان داشتم به این فکر میکردم که این عزیزانی که از زندگی ما میرن خاطراتی با خودشون همراه میبرن که ممکنه برای کسی بازگو نکرده باشند 

و این لحظه همزمان لحظه مرگ تمامی این خاطرات نیز هست

مثل خاطراتی که از پدر و مادر خودشون به یاد داشتن و با مرگ اونها دیگه ممکنه کسی ندونه اون نسل قبل چه اخلاق و خصوصیاتی داشتند 

چه غذاهایی دوست داشتند و چه چیزی اونها رو به وجد میاورد 

این لحظه ، لحظه ی مرگ خاطراته 

خاطراتی هم که ما از پدر و مادر و عزیزان خودمون داریم با ما همراه هستند ممکنه تا زمانی که ما بچه دار بشیم و بخایم اونها رو برای نسل بعد بازگو کنیم مقداری از اونها از یادمون برن و باقی هم با مرگ ما از بین خواهند رفت .